چه اجبار است در این بیغوله که بر پا می کنیم هر دم یه زنگوله
که گر با هر دلی یک دم نشینیم به جز جلز و ولز چیزی نبینیم
دو صد سالی به پای دل که دادی نشستی و دو چشمت هم بدادی
به شب تا صبح گرفتی آب غوره که من خوبم و تو حقت گلوله
تو هم آخر نفهمیدی که دلدار ، زبان را می شناسد و نه پندار
بمردی و یکی آخر نگفتی "جان دلبر" ، تو ای مرتیکه ی از خنگ، خنگتر
یه مشتی عاشق بی دل و خسته همان بهتر که این پرونده بسته
»»ادامه