انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش، چگونه وقت جويدن سرود ميخواند
و چشمهايش، چگونه وقت خيره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خيس ميگذرد:
صبور ،
سنگين،
سرگردان،
در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهايش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه های منقلبش آن هجای خونين را
تكرار ميكنند
سلام
سلام
در ادامه میتونین یکی از نامه های فروغ به پرویز شاپور رو بخونین...
آيا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوييده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشيد
من از کجا مي آيم ؟
من از کجا مي آيم ؟
که اين چنين به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ...
چه مهربان بودی ای يار، ای يگانه ترين يار
چه مهربان بودی وقتی دروغ ميگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلك های آينه ها را مي بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سيمی مي چيدی
و در سياهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب
می نشست
-
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفكر
جنازه های خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراك
در ايستگاههای وقت هاي معين
و در زمينه ی مشكوك نورهای موقت
و شهوت خريد ميوه های فاسد بيهودگی ...
آه،
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و اين صدای سوت های توقف
در لحظه ای که بايد بايد، بايد
مردی به زير چرخهای زمان له شود
-----------------------------------------------نامه ي فروغ فرخزاد به همسرش؛ پرويز شاپور
پرويز نمي دانم چرا باز دارم براي تو نامه مي نويسم . امروز بعد از يك ماه كاغذ مامان آمد و از حال
كامي با خبر شدم . شايد من حق نداشته باشم كه از او بپرسمم و او را مال خود بدانم اما آيا مي تواني
منكر حس ماد ري من بشوي . پرويز وقتي نقاشي هايي را كه او برايم كشيده بود ديدم خيلي گريه كردم.
حالم خوب نيست . اينجا در تنهايي روز به روز روحيه ام خراب تر مي شود. به خصوص كه نداشتن پول
و آشفتگي زندگي و در به دري بيشتر خردم كرده . سه ماه است كهاينجا هستم اما به قدر سه سال
درنظرم جلوه مي كند . مي خواهم چشم هايم را روي هم بگذارم و خودم را در تهران و پيش كامي ببينم
تو مرا فراموش كردي به تو حق مي دهم من شايسته ي هيچ گونه محبت و ترحمي نيستم . من يك آدم
بد بختي هستم كه روح سرگردانم هر لحظه مرا به يك طرف مي كشد و سرانجام مي دانم كه ج ايم
كجاست. اينجا زندگيم شوم و وحشتناك است و الآن سه ماه است كه مريض هستم و دم نمي زنم تو
مي داني كه وقتي هم كه تهران بودم بعد از زايئيدن هميشه وضع رحم من خراب بود و مهالجه مي كردم .
از وقتي كه آمده ام اينجا از همان روزهاي اول حس كردم كه حالم دارد روز به روز بدتر مي شود فقط
توانستم يك مرتبه پيش دكتر بروم و گفت تخمدان هايت ورم و چرك كرده و اين تازه نيست . شايد
يك سال است و تو متوجه نشده اي و بايد زود معالجه كني اما پرويز چه طور مي توانستم هر دفعه 30
تومان پول دكتر بدهم و نسخه هاي گران گران بخرم . گفتم به درك حالا مي گويم به درك بعد هم
خواهم گفت به درك من فقط بايد بميرم . وقتي خوشبختي مي رود بگذار براي هميشه برود . حالا ديگر
گاهي اوقا از شدت درد مي خواهم فرياد بكشم اما همه چيز را تحمل مي كنم . شايد مرگم زودتر برسد و
مرا راحت كند . وقتي همه از من رو گردانده اند وقتي يك ماه يك ماه از حال بچه ام خبر ندارم وقي تو
كه تنها تكيه گاه من بودي به من پشت كرده اي ديگر زندگي را مي خواهم چه كنم پرويز شايد تو
حرف هايم را باور نكني شايد مرا دروغگو و بدجنس و حقه باز بداني اما منن فقط خيلي بدبخت هستم
همين و تنها گناهم اين است كه خيلي زو د وارد زندگي اجتماعي شدم . يعني وقتي كه دخترهاي ديگر
توي خانه اسباب بازي مي كنند و ظرفيت تحمل حقايق زندگي را نداشتم و حالا شكست خورده و
بدبخت اين گوشه ي دنيا افتاده ام و مطمئن هستم كه اگر هم بميرم از گرسنگي از مرض از بدبختي و از
نا اميدي، هيچ كس خبر نخواهد شد.
پرويز بيشتر از اين نمي نويسم نمي توانم بنويسم تو راقسم مي دهم جان كامي و به ياد روزهايي كه با
هم زندگي مي كرديم و همديگر را دوست داشتيم و حالا حسرت يك لحظه اش را مي خورم اگر من
بدي كرده ام مرا ببخش من عوض شده ام خيلي عوض شده ام من بچه بودم و حالا زند گي سخت مرا
حيران كرده پرويز گذشته را فراموش كن و به خاطر اين كه من لااقل بتوانم اينجا با فكر راحت درس
بخوانم گاهي اوقات براي من از حال كامي بنويس و مثل گذشته با من دوست باش پرويز من نمي
خواهم به ديگري تكيه كنم من مي خواهم هميشه تو را داشته باشم اگر مي خواه ي زن هم بگيري باز هم
بگير اما دوست من باش به خدا همين قدر راضي هستم فقط يك نامه برايم بنويس بنويس كه چرا با من
قهر كرده اي پرويز تو را قسم مي دهم فقط يكي بعد ديگر از تو هيچ چيز نمي خواهم من نمي توانم
رابطه ام را با گذشته ام قطع كنم من هميشه خودم را مال تو و كامي مي دانم بگذار من لااقل با اين اميد
دلخوش باشم بگذار من هم يك لحظه زندگي كنم پرويز به خدا مريض و بدبخت هستم و تو نمي تواني
بفهمي كه چه قدر به تو احتياج دارم تو را به مرگ كامي برايم نامه بنويس.