| دوشنبه 6 آذرماه 1385 |
نمی بینی که می خندم ------- نمی بینی دلم تنگه |
بیژن مفید، شاعر ،نویسنده ، بازیگر ، و کارگردان تئاتر و سینما ، خرداد 1313 در تهران
چشم به ناشناخته ها گشود و آبان 1363 در غربت چشم از پلشتی ها فرو بست.
نمایش نامه های: ماه و پلنگ (1346) شهر قصه (1347)
جان نثار ، کوتی و موتی – ترب (1351)
شاپرک خانوم – بزک نمیر بهار می یاد (1352)
سهراب ، اسب ، سنجاقک (1356)
فیلم نامه ی عقاب و روباه ها (1357)
از او به یادگار مانده است.
سه تار جلال ذوالفنون،تنبک امیر بیداریان،صدای بیژن مفید ----> نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
|
| دوشنبه 6 آذرماه 1385 |
لوبیا و جک و من ! |
امشب در بالکن نفس کشیدم سرمای زمستان را با تمام وجودم حس کردم ... و باز نفس کشیدم و دوباره به فکر فرو رفتم ... دوست داشتم مانند روزهای خوش کودکی چند تا لوبیا و یک گلدان داشتم تا لوبیاها را زیر خاک کنم و منتظر بمانم که سر از خاک بیرون بیاورند و شاید ایندفعه شانس با من همراه می شد و لوبیاها انقدر رشد می کردند که می توانستم از ساقه آنها بالا بروم و از این جامعه فرار کنم اما نه لوبیایی در کار است و نه گلدانی و و نه حسی برای این کار .
|
| چهارشنبه 1 آذرماه 1385 |
سرمایهی دادیم و نهاد ستمیم |
هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین برآید که منم »»ادامه
|
| پنجشنبه 25 آبانماه 1385 |
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر... |
می سوزم از این دورویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
|
| شنبه 20 آبانماه 1385 |
خیام ! خیام! خیام! |
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان »»ادامه
|
| سه شنبه 16 آبانماه 1385 |
افلاطون |
اختیار مصاحبت مغرور و خودپسند نکنید ، چه همین که اهانت ترا نکنند بر تو منت نهند.
نادانی هر کس به دو چیز دانسته می شود . اول خبر دهد وبگوید چیزی را که از او نپرسیده اند،
دوم با سخن گفتن زیاد تر از حد ضرورت.
راستی و سقراط هر دو دوستان فن می باشند لیکن آنگاه که این هر دو به ستیز هم برخیزند
پیروی کردن از راستی سزاوار تر است.
|
| یکشنبه 14 آبانماه 1385 |
خیام VS کوزه گر |
گویند بهشت و حورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود »»ادامه
|
| پنجشنبه 11 آبانماه 1385 |
فايل سيستمها زير ذره بين |
اولين خروجی های month of kernel bug در باره آسيب پذيری های file system ها به صورت رمزگذاری شده منتشر شد . کليد عمومی اين اطلاعات روز اول دسامبر منتشر خواهد شد. احتمالا بايد منتظر سيل جديدی از ويروسها و worm ها در آستانه سال ميلادی باشيم.
ابزار fsfuzz نيز که در اين پروژه مورد استفاده قرار گرفته است از اين آدرس قابل دريافت است.
|
| چهارشنبه 10 آبانماه 1385 |
سقوط آزاد |
مردم با عجله و هیجان زده به سمت پسر دویدند، صحنه دلخراشی بود ولی چند نفری که جلوتر از همه به دور پسر حلقه زده بودند ،با چنان ولعی به چهره متلاشی شده پسر جوان خیره شده بودند که گویی مادری به چهره نوزادی که
چند ثانیه پیش به دنیا آورده خیره است.
خون گرم و رقیق از شقیقه سمت راست پسر جاری شد ، سمت راست صورتش کاملا له و خرد شده بود ،
دندانها و فک فرم خود را از دست داده بودند ، ناگهان لرزش خفیفی اندامش را لرزاند، خشکمان زده بود ،
دیگر کسی حرف نمی زد ،حتی آن زنی که یکریز می گفت:
(( به آمبولانس زنگ بزنید)) و زیر لب تکرار می کرد " ای خدا " .
انگار همه داخل یک کابوس گیر افتاده بودیم ، و خوب می دانستیم دیگر راه فراری نیست.
چنان مسخ شده بودیم که وقتی لرزش های دوم،سوم و آخر پسر تمام شد ، ما هم با لرزه آخر او مردیم .
چند نفری نتوانستند جلوی اشکهایشان را بگیرند ، زنی که آرایش غلیظی داشت و اشکهایش با
مواد شیمیایی آرایشی اش در هم آمیخته بود و رد تیره ای را روی گونه هایش به جا گذاشته بود
از حلقه بیرون رفت تا در گوشه ای استفراغ کند.
پیرمردی که حدود هفتاد سال سن داشت و من حاضر بودم شرط ببندم که کر و لال است
با صدای چندرگه و کلفتش گفت:
(( جون داد ! )) و بعد از جیبش چند سکه در آورد و کنار بدن بی تحرک پسر انداخت و رفت.
دیگر بیشتر از این نمی توانستم این صحنه ها را هضم کنم ، تصمیم گرفتم که از این حلقه لعنتی فرار کنم ،
ولی انگار پاهایم رمق نداشت ،بدنم سرد شده بود و مبهوت بودم ، در همین احوال بودم که چشمم به
دست چپ پسر افتاد که از داخل آرنج تا مچ یک سری از کلمات باخودکار خراشیده شده بود.
جلوتر رفتم تا بخوانم ، کلمات به این شرح بود :
(( نگاه ، لبخند ، دندان ها ، لب ها ، صدا ، سکس ، اتومبیل ، احساس ، آپارتمان ،
نیمکت ، موسیقی ، رقص ، نورها ، نوشیدنی ، رطوبت ، خشکی ، نرمی ، منقبض ،
سریع ، تند ، آهسته ، راحت ، سخت ، ساق پا ، زانو ، شانه ها ، سینه ، انگشتان ،
ابریشمی ، خشن ، نفس ، اتاق پذیرایی ، اتاق خواب ، دستشویی ، آشپزخانه ، تختخواب ،
ملافه ها ، زیرزمین ،دوش حمام ، سیگار ، قهوه ، جوراب ها ، سینه بند ، لباس ، پیراهن ، برهنه ،
صدای در ، صدای پا،شوهر ، درهم ریختگی ، چشمهای قرمز ، قتل ، لباس ها ، فرار ))
نگاهی به زنی که استفراغ کرده بود انداختم و چشمهایم را بستم . صدای آمبولانس به گوش می رسید...
|
| چهارشنبه 10 آبانماه 1385 |
کلاب ساندویچ |
از ساختمان خارج شدم و به سمت خیابان اصلی رفتم ، می خواستم کمی مواد غذایی تهیه کنم اما حوصله خريد از یک رستوران را نداشتم . به نزدیک ترین سوپر محل رفتم و از یخچال بیرون مغازه چند تا ساندویچ کلاب برداشتم بدون آنکه توجهی به مارک یا نوع آنها بکنم . داخل مغازه که رفتم گفتم : لطفا یک بسته سیگار وینستون لایت نو شابه خنک هم دارید ؟
مغازه دار هم گفت : نوشابه خنک هم داریم داخله یخچاله .
چند تا نوشابه برداشتم و حساب کردم و از مغازه خارج شدم . در پیاده رو آرام بسته سیگار نو را باز کردم و یک سیگار روشن کردم و با بی حوصلگی تمام چند پکی به آن زدم . داشتم مسیر خودم را می رفتم که یکی گفت علی تویی ؟! سرم را بالا گرفتم و گفتم بله اما شما را به جا نمی آورم . طرف خنده ای کرد گفت منم امیر . اول کمی ترسیدم ولی بعد کامل او را به یاد آوردم .با هم خوش بشی کردیم و به یاد ایام قدیم افتادیم از خانواده ام سوال کرد گفت که این روزها چه کار می کنم ، ازدواج کره ام یا نه من هم جواب های پرت و پلا دادم . برایم گفت که به دانشگاه رفته و لیسانس عمران گرفته است حالا هم به صورت قرار دادی در یک شرکت خصوصی در عسلویه کار می کند . شماره اش را داد ، خداحافظی کرد و رفت . یاد دوران کودکیم و خاطرات آن موقع افتادم. یک بار امیر من را به داخل انباری خانه شان برد و دست و پاهایم را با طناب بست و بعد هم دهانم را ، گفت من تو را گروگان گرفته ام ! باید همین جا بمانی . تا موقعی که آزادت کنم . بازی مسخره ای بود چون چند ساعت در آن انباری تاریک ماندم و گریه کردم. تا اینکه امیر آمد و آزادم کرد . بچه گوشه گیر ساکتی بودم برای همین به کسی چیزی نگفتم و چون دوست دیگری به غیر از او نداشتم مجبور بودم رفتار او را تحمل کنم .
در همین فکر ها بودم که به در خانه رسیدم کلید را انداختم و در را باز کردم.وارد ساختمان شدم . کلاه بافتنی را که سوراخ کرده بودم به سرم کشیدم و و به سمت اتاق خواب رفتم ، دخترک با چشمان بسته روی صندلی نشسته بود . وقتی آمدم چشم بندش را باز کنم دیدم پارچه خیس است. چشم بند و طناب دور دستانش را باز کردم و گفتم برایت غذا آورده ام .
|